تبليغاتX

تسنيــــــم، چشمه‌ي بهشتي
به اين نتيجه رسيدم كه حتماً از "تسنيم" مي‌نوشانند ؛ مرا!
يعني با خودم قرار گذاشته‌ام كه آب هيچ چشمه‌ي ديگري بهم نسازد ؛ حتي اگر بايد وانمود كنم ، می کنم یا اگر نياز شد ، گريه زاري هم ، همه‌ را هم بيچاره ، تا آخرش برم دارند ببرند سر چشمه‌ي دوست‌داشتني‌ام.
اميدوارم اين حرف‌ها در طول اراده‌ي خدا باشد و آبروي‌مان محفوظ بماند در دستگاه و درگاهش!



صفحه نخست
پست الکترونيک
عنوان مطالب




آفتاب ، مهتاب(آبجي صبا)
موسسه هنر ناب اسلامي
دلتنـگ کربـــــــــــــــــــلا
ناگفته های دل غمین
مليحانه (غم هجران)
پسر كبريت فروش
.: خورشید مکه :.
یه پوتین یه پلاک
ياسين دات كام
راز دل (امین)
نسیم نینوا
بوي سيب
ندای فرج
نـصایـح
موعود





آذر 1390
آبان 1390
خرداد 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مرداد 1388
آبان 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
تیر 1386
اسفند 1385
آذر 1385



نواي وبلاگ



  RSS  



دارند پارچه مشکی‌ها رنگ باز می‌کنند
در هزار رنگی شهر . .
دارند گوشه و کنار شهر
تکیه‌ می‌زنند
در غم بی تکیه‌گاهی زینب (س)
دارد خورشید
دوتا می‌شود در آسمان
دارد رخ می‌کند
رنگ رخ به خون خضابت در آسمان
                                                          حسین (ع)

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390 توسط زمزمه های دلتنگی |


دوستی‌ها با هم فرق دارند
درجه دارد
بعضی‌هایش  آب را جوش می‌آورد
بعضی‌ها حرص آدم‌ را
بعضی دوستی را ولی فقط در حد دوستی
بعضی نگرانی را تا دم‌دمای جوش بالا می‌برند
بعضی‌هایش هم روغن را به جلز و ولز می‌اندازند
ولی یک نوع دیگری وجود دارد که اصلا جنسش متفاوت است؛
محبت را به جوش می‌آورد
یا حتی عشق را مورمور می‌کند ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390 توسط زمزمه های دلتنگی |


غصه را پایان نیست ...

چشم ها می گرید....

جسممان بیمار است ...

روحمان بی احساس...

قبلمان عریان و راهمان بی مقصد

آفتاب ِ امید ، پشت ابرها پنهان

آن امام معصوم ، سر به زانو ، گریان

شرممان می آید ، که بگوییم امروز

چشممان در راه و ، دلمان با مهمان

راهمان در راه و مقصد ما میزان

دردمان هجران و ، شهرمان ویران است ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390 توسط زمزمه های دلتنگی |


به زودی این مطلب رو آپ میکنم

حدس بزنین چطور ؟!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389 توسط زمزمه های دلتنگی |


بقية اللهای همیشه مهربان سلام
خواهش ما را اجابت نیست
گریه تا کدامین سحر                                  
هنوز هم شربت تلخ انتظار
و هنوز هم تو در آن سوی پرده غیبت           
تو از ما گمنام تر بودی شگفتا !                      
                                      ما از تو غایب تر  حسرتا !
تو مهربانی را از خدای خود آموختی                    
                           از ما آنچه برنیاید ؛ تو بر آوردی، مرحبا
غبار راه خستگی بر سر و رویمان ریخت . ریخت و با اشک در آمیخت .
ستارگان یک یک بر پای من می ریزند، اگر تو در بازار قلب من ؛ به آسمان، نگاه بفروشی
حُسن دیگر به خود نمی بالد ؛ خواستار دیدار توست .
یادها از یاد رفته اند بی وفایی را از آنان بگیر .
آه ، دیگر حوصله ی ما را ندارد ؛ ناله از ما می نالد و گریه، پایان خود را نگران است .
با تو باران، پیامبرِ طراوت و زندگی است. بی تو باران، هق هق آسمان است .
حضور تو که هرگز غایب نمی شود ؛ همان ظهور است و ما حضور ملیح تو را، که بهانه ی  آن است
بيش از آن داریم که آسمان دارد . 

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389 توسط زمزمه های دلتنگی |


سخن هجر میان آمد و خون بر دل شد
دوری عاشق و معشوق ز هم مشکل شد

آن چنان کشتی غم با دل او محرم گشت
که به توفان بلا، دور ز هر ساحل شد ...

یک نگه گرد خود انداخت،غریبانه گریست
محرم راز دلش چوب در محمل شد

هر زمان بار اسارت به دلش سنگین بود
نگهی بر سر نی کرد و غمش زایل شد

تازیانه نمک راه یتیمان شده بود
دستها چاره نبودند، تنش حائل شد

در خرابات، امانت به برادر پس داد
غزل آخر دیوان غمش کامل شد

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389 توسط زمزمه های دلتنگی |


گاهی وقت ها دلت می گیرد . آن قدر که می خواهی با کسی حرف بزنی . با کسی درد دل کنی . کسی که حرف هایت را بشنود . کسی که به خاطر حرف زدن مؤاخذه ات نکند .

کسی که با زبان تو حرف بزند . باگوش تو بشنود و با چشم تو ببیند . کسی که سرت را برروی شانه هایش بگذاری وهای های گریه کنی . آن قدر بلند که چهارستون بدنت بلرزد و تو سبک شوی . اما افسوس که هیچ کس را نمی یابی و ناامید از این نیافتن، پا در راه دیگری می گذاری . آن وقت یک حس قشنگ، یک حس شیرین تو را به خود نزدیک می کند و تو گمشده ات را پیدا می کنی . گمشده ای که سال ها به دنبالش بودی .

گمشده ای را که تمام این مدت همراه تو بود . با تو و در کنار تو ...

خدای خوبم! امروز آمده ام که پیوند دوستی میان خودم و خودت را محکم تر کنم .

آمده ام تا دیگر تو را گم نکنم . آمده ام تا دستم را بگیری و آتش درونم را خاموش کنی .

تا تو را ببینم . ببینم و حس کنم ... با همه ی وجودم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 توسط زمزمه های دلتنگی |


خدايا

من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا !

هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟

تا ابد

محتاج ياري تو ،

رحمت تو ،

توجّه تو ،

عشق تو ،

گذشت تو ،

عفو تو ،

مهرباني تو ،

و در يك كلام ...

محتاج توام

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 توسط زمزمه های دلتنگی |


هر کسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دوتاست و خدا یکی بود

و یکی چگونه می توانست باشد؟!

هر کسی به اندازه ای که احساس می کند، هست.

عظمت ها همواره در جست و جوی چشمی است که آن را ببیند

خوبی ها همواره نگران، که آن را بفهمند

و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که بر او عشق بورزد...

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جست و جوی غروری است که آن را بشکند!

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور...

اما کسی نداشت. و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟!

زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید

کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند

و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت.

و باران ها و باران ها و باران ها...

در آغاز هیچ نبود. کلمه بود و آن کلمه...خدا بود

و خدا یکی بود و جز خدا...هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟!

و خدا بود و با او عدم بود

و عدم گوش نداشت!

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن.

و سرمایه های هر دل ، حرف هایست که برای نگفتن دارد!

حرف های بی قرار و طاقت فرسا.

که هم چون زبانه های بی تاب آتشند.

تحمل شان هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جست و جوی مخاطب خویش اند

اگر یافتند آرام می گیرند

و اگر نیافتند...

روح را از درون به آتش می کشند.

و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت!

درونش از آن ها سرشار بود

و عدم چگونه می توانست مخاطب خدا باشد؟!

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود...

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود.

هر کس گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت...

و " تو " آن گمشده ای... !

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط زمزمه های دلتنگی |


خدایا! اخلاص ! اخلاص !

و می دانم ای خدا ، می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبائی و خیر ، مطلق بودن ، چگونه آدمی را به مطلق می برد، چگونه اخلاص این وجود نسبی را ، این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، “مطلق “می کند!

در برابر بیشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امید ها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غمهای همه حقیر - که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389 توسط زمزمه های دلتنگی |



Powered By tasnimevesaal ; This Template Designed By .:Omidpersia:.